تبليغاتX
زیر ابرهای دنیا

اگرفکرمی کنید که شکست خواهید خورد . می خورید .

اگر فکر می کنید که بی جرا تید.  هستید.

اگر دوست دارید که برنده باشید ، اما فکرمی کنید که نمی توانید مطمن باشید که نمی توانید.

اگر فکر می کنید که بازنده خواهید شد.    می شوید.

برای هرچه دراین جهان است موفقیت با اراده  آدمی آغاز می شد و همه چیز بسته به ذهن شماست.

اگر احساس بی منز لتی می کنید همین گونه اید .

برای بالا رفتن باید بزرگ فکر کنید.

قبل از بردن هر جایزه ای ،اطمینان به خود لازم است.

نبرد های زندگی همیشه به نفع بزرگتر ها و یا سریع تر ها پایان نمی گیرد بلکه دیر یا زود برد از آن کسی است که بردن را باور کند.

 

پنج پیشنهاد برای ایجاد یک تصویر ذهنی بهتر از خویشتن

 

 

1-     دست از مقا یسه خود بادیگران بردارید

2-     سعی  نکنید همه را ضی نگه دارید

3-     دست از ملامت دیگران بردارید

4-     مسو لیت زندگی خود را به گردن بگرید

5-     با خود منطقی باشید

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 12:16  توسط مونی KA | 

ای که از راه رسیدی پربرکت ،خوش آمدی!

خوش آمدگویی به این ماه مبارک با خوش آمدگوییهای دیگر متفاوت است شاید به خاطر این است که همه دوستش دارند ، مقایسه این ماه با ماههای دیگر مثل مقایسه گل با چمن است ، ماه با ستاره ...

وقتی که می آید همه خوشحالند ، همه ی عاشقان ، همه ی مومنین ، همه بر خوان رحمت می نشینند .

چه صفایی دارد" نغمه ربنا" ، چه زیباست سفره ای که نشسته اند اطرافش "عرشیا "!

 این ماه و مهمانی مبارک باشد بر همه

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 20:33  توسط مونی KA | 
گنجشک به خدا گفت: لانه ی کوچکی داشتم آرامگاه خستگیم ، سر پناه بی کسیم ، طوفان تو آن را ازمن گرفت . کجای دنیای تو  را گرفته بود؟؟؟ خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود، تو خواب بودی باد را گفتم لانه ات را واژگون کند آن گاه تو از کمین مار پر گشودی!!! چه بسیار بلاها  که از تو به واسطه ی محبتم دور کردم وتو ندانسته به دشمنیم برخاستی 
 
  

         خدایا از من بگیر هر آنچه مرا از تو می گیرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 23:38  توسط مونی KA | 

يا لطيف
فردا را چگونه مي توان ديد
فردايي که امروزش همه در غوغا است
فردايي که امروزش را از عمق افکار خسته مردم مي بينم
کجاست يک دل آرام
کجاست آرزوهاي آرزو نشده
کجاست اميدي که باز سوي اميدوارش باز گردد
نمي دانم دلم را دست کدامين فکر بسپارم
نمي دانم اشکم را براي که بريزم
نمي دانم سوز عشق را از که بايد بياموزم
کاش ميشد در بن بست سکوت  خانه اي از فکر نساخت
کاش ميشد عشق را در خاکستر ياد ها نگاه داشت
کاش ميشد اشک را در جويبار احساس نريخت
چرا اين مردم دل هاشان را با اب سياه افکار ديگران مي شويند
چرا اين مردم عطش بودن را در انتظار  ديدار يار سيراب نمي کنند
چشمانم از خيره شدن بر صفحات خالي ذهنم خسته شده
نمي دانم چرا هر چه در بيراه هاي تنهاييم پرسه ميزنم خانه تنهايي هايم را نمي يابم
کاش مي آمدي و من را از حصار سخت دو دلي نجات ميدادي

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 23:39  توسط مونی KA | 
تا حالا فکر کرده اید که یک فرشته چه شکلی است؟اگر کسی از شما بخواهد ان را نقاشی کنید چطور

 می توانید؟

"کوربه" یکی از نقاشان "سبک رئالیسم" در این مورد می گوید:" من نمی توانم یک فرشته را نقاشی

کنم چون هرگز یک فرشته ندیده ام."اما من به عنوان یک معلم نقاشی هر گز با نوشته کوربه موافق

 نبوده م  و به همین خاطر سر کلاس هایم بارها از بچه ها خواسته ام که تصویر یک فرشته زیبا را برایم

 نقاشی کنند.

ان روزنیز از هنرجویان همین را خواستم و بچه ها شروع کردند به نقاشی کردن."روژین"  یکی از انها بود

 که روحیه بسیار لطیف و در عین حال پر جراتی داشت.او از معدود بچه هایی بود که شخصیت مستقلی

 داشت و به ندرت از من راهنمایی می خواست. ان روز هم قبل از اینکه گفته های من تمام شود روژین

مدادرنگی هایش را بیرون اورد و کارش را شروع کرد.

پس از چند دقیقه بالای سر هر کدام از بچه ها رفتم و سئوال هایشان را پاسخ گفتم.بیشترفرشته های

 ان روز دختران زیبا رویی بودند که با یک جفت بال سفید در اسمان پرواز می کردند. اما نقاشی روژین با

همه نقاشی ها تفاوت داشت. با خودم گفتم:" شاید این بار هم روژین موضوع دیگری را برای نقاشی در

 نظر گرفته است" بنابراین برای پی بردن به ان منتظر تکمیل نقاشی اش شدم.رفته رفته نقاشی روژین با

 قلب هایی به  رنگ قرمز  که میان نقاط رنگی شناوربودند, پر شد.به ارامی پرسیدم:"روژین میشه بگی

 چی کشیدی؟" با تعجب نگاهمکرد و گفت:"خب, اینها فرشته اند دیگه!!"

ان روز من درس بزرگی از روژین ۹ ساله اموختم , او به من اموخت که قلب هایی اطرافمان هستند که

 همگی فرشته اند, قلب هایی خالص , پاک و زیبا که موهبت خدایند و هر گاه به انها نیاز داشته باشی,

 همراه تواند و به یاریت می ایند و بر خلاف گفته کوربه به راحتی می توانی انها را ببینی, فقط کافی

 است اندکی تامل کنی...

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 0:12  توسط مونی KA | 

 

 

گذشت زمان بر آن ها که منتظر مي مانند بسيار کند،
بر آن ها که مي هراسند بسيار تند،
بر آن ها که زانوي غم در بغل مي گيرند بسيار طولاني،
و بر آن ها که به سرخوشي مي گذرانند بسيار کوتاه است.
اما، برآن ها که عشق مي ورزند،
  زمان  را آغاز و پاياني نيست.            
                                                
ويليام شکسپير        
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 16:32  توسط مونی KA | 

 

خوب یادم می آید از بهشت که آمدم


تنم از نور بود و پر و بالم از نسیم


بس که لطیف بودم توی مشت دنیا جا نمی شدم


اما زمین تیره بود


کدر بود، سفت بود و سخت


دامنم به سختی اش گرفت و دستم به تیرگی اش

آغشته شد


و من هر روز تیره تر شدم


و ذره ذره سخت تر


من سنگ شدم، دیگر نور از من نمی گذرد


دیگر آب از من عبور نمی کند


روح در من روان نیست و جان جریان ندارد


حالا تنها یادگاری ام از بهشت


چند قطره اشک است


که گوشه دلم پنهانش کردم


می ترسم آن هم تمام شود


و بعد از آن، از چشمانم سنگ ریزه ببارد


این رسم دنیاست که اشک سنگ ریزه شود


و روح سنگ و صخره


این رسم دنیاست که دلهای نازک بشکند


کاشکی دوباره مشتی، تنها مشتی


از لطافت بهشت به ما می بخشیدند


تا می چکیدیم


می وزیدیم و ناپدید می شدیم...

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 16:20  توسط مونی KA | 

چند وقتی است
پشت بازرچه, زیر گذر
دوره گردی "دلتنگی" می فروشد:
سطری سه قران با قاب خاتم,
ارزانتر با قاب چوبی یا طلایی .
خط نستعلیق, جنس اعلا ...


گاهگاهی
رهگذری می آید,
نگاهی می کند, می پسندد,
چانه می زند و ارزانتر می برد.
می رود کنج دیوار اتاقش می آویزد
و شاید حتی زیر لب - هرازگاهی - زمزمه ای می کند.


دلتنگی ها را می برند:
سطری سه قران,
سطری دو قران,
و "دلی تنگ" را بر جای می گذارند...

 

راستی میدانی این روزها
- مرحم دل تنگ -
"واژه ای" چند؟

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 17:56  توسط مونی KA | 
وقتی تلاش میکنی که به یه جایی برسی یه چیزی رو به دست بیاری هی بخاطرش بالا و پایین بری

این ور و اون ور...


 تلاش و تلاش وتلاش بکنی چه قدر سختی بکشی و چقدر آه خسته می شی ولش میکنی دوباره میری


سراغش چون نمیتونی رهایش کنی  چون بخاطرش یه جاهایی خیلی تحمل کردی انتظارش رو داری که یه


جوابی بگیری مثل یه جایزه ...


گرمت میشه سردت میشه  یه عالمه ذوق داری صبر میکنی صبر میکنی تو دلت میلرزه ...


روزها و شب ها باز هم تلاش تو ...


از تکرارش هم خسته نمیشی ...


ماه و سال ...


باز هم تو هستی و خواسته ات ...


امیدواری  مطمئنی ...


اونوقت توی یه روز معمولی توی اون همه انتظارت که انتظارش رو نداری واست اتفاق می افته ...


بعد به خودت با صدای بلند تو  دلت که کسی جز تو و خدات هیچ کسی نمیشنوه میگی ...


همین بود!!!

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 16:35  توسط مونی KA | 

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت.
در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت.
آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند.
وقتی به موضوع « خدا » رسیدند. آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد.
مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟
آرایشگر جواب داد: کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟ اگر خدا وجود می داشت، نباید درد و رنجی وجود داشته باشد. نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیزها وجود داشته باشد.
مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد، چون نمی خواست جر و بحث کند.
آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت.
به محض این که از آرایشگاه بیرون آمد، در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده. ظاهرش کثیف و ژولیده بود.
مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: می دانی چیست، به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.
آرایشگر با تعجب گفت: چرا چنین حرفی می زنی؟ من این جا هستم، من آرایشگرم. من همین الان موهای تو را کوتاه کردم.
مشتری با اعتراض گفت: نه! آرایشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد.
آرایشگر جواب داد: نه بابا، آرایشگرها وجود دارند! موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.
مشتری تائید کرد: دقیقاً ! نکته همین است.
خدا هم وجود دارد! فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.  

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 11:26  توسط مونی KA | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
بوی مهتاب از آن سوی افق می آید...روزگار دگری در پیش است!

نوشته های پیشین
شهریور 1388
مرداد 1388
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ