شانه ای برای گریستن
من یک مسافرم یک دریانورد و هر روز منطقه ای بکر در قلمرو روحم کشف می کنم .
مادرش یه هفته در میون سفره ی نذری پهن می کرد بچه ش شهید نشه . شهید نشد . خدمتش تموم شد . اومد . یه هفته بعد داشت با دوچرخه می رفت سر کار ٬ وسط چهارراه تصادف کرد . مُرد . توی اون شهری که اون همه شهید تشییع می کردن تشییع جنازه ی یه مُرده دیدنی بود ... "به نقل از حجت الاسلام والمسلمین علیرضا پناهیان"
پ.ن : ...... خانه ی آفتاب دیوار ندارد . حجابی اگر هست ٬ در نگاه من و توست . بارها شنیده ایم که پیام آور عزیز ٬ از سویی می گفت که :"نماز ٬ نور چشم من است " و از سویی که :"فاطمه ٬ نور چشم من است " که یعنی برای او ٬ نماز با فاطمه اش ٬ فرقی ندارد .....نماز زهراست و زهرا نماز ! ... هیچ مجالی از نماز خالی نیست و نماز ٬ جای بی خیالی نیست ! تکلیف روشن است : نماز نور است و زهرا نیز نور !......نور که نباشد نمیشود دید و زهرا که نباشد ٬ هرگونه اتفاق سیاه در ورای تماشای انسان ممکن است که بیفتد . پس چاره نمی ماند مگر از در آشنایی درآمدن ٬ خوب دیدن ٬ نور چیدن و روانه شدن : به سمت صمیمانه ی خانه ی محراب و شهود و شهادت ٬ خانه ی صراحت آفتاب ٬ خانه ی کوچک زهرا (س) !.... وقتی که معیارهای رفتن به قدر کافی روشن و آفتابی باشد ٬ از یک خانه ی کوچک گلی نیز ٬ می شود عالم را فرماندهی کرد ! خانه ای کوچک که به یکباره هم علی را در خویش دارد ٬ هم زهرا را ٬ هم حسن را ٬ هم حسین را ٬ و هم زینب را . خانه ای کوچک که نقطه ی تلاقی همه ی بزرگی هاست . ...که اگر دنیا ٬ تنها ٬ قدر همین یک خانه ی کوچک را می داشت هیچ وقت ٬ بی خانمانی نمی کشید ! زهرا ....تازه ترین اتفاقی بود ٬ که در عالم افتاد ! پیش از زهرا شهادت اینهمه تازگی نداشت . او که آمد٬ جانی تازه گرفت . شهادت در خانه ی زهرا حیثیت پیدا کرد ٬بزرگ شد ٬ انتشار یافت ! تنها زنی بود که در تمامی عمر ٬ همه ی آنهایی را که در زیر سقف خانه ی کوچک خویش ٬ تر و خشک می کرد ٬ قرار بود یا شهید شوند ٬ و یا اسیر !! مادرانه ٬ شهادت را بزرگ می کرد . آگاهانه شهادت را شیر می داد ! به غنچه هایی آب می داد ٬ که قرار بود آتش بگیرند ! کربلا را بر دامان می نشاند . برای عاشورا لالایی می خواند . گیسوان اسارت را شانه می زد ! ...... شاید رمز عملیات عاشورایی امام حسین ٬ نیز٬ " یازهرا " بوده باشد ؟! گمان شما چیست ؟...وقتی حسین ٬ خون تازه ی اصغر را برآسمان می افشاند ٬ " یازهرا " نمی گفت ؟!
اگر شهادت نبود ....ابوالقاسم حسینجانی کاغذ ابر و باد را بردار و رو به قبله من -درهمین حوالی- قلمت را بی بهانه بتراش قوس واژگونی در کار نیست بگذار شب پر از خلوت خلاق تو باشد آیة الکرسی را که خواندی با خاطره های عرشی روی هر فرشی که دلت خواست بنشین اما اگر خواستی مرا بنویسی -یک خواهش صمیمی و کوچک- تنهایی مرا بکش تا بامداد قیامت !
از دلنوشته های سید حسن حسینی پ.ن: دو سه روزه که احساس غربت شدیدی میکنم ....چرا وقتی مادر می اومد پشت سرتون نماز بخونه باهاش نمی اومدم ؟! چرا فکر میکردم همیشه هستید؟ چرا قدرندونستیم؟ خدایا ! میدونم این عقوبت گناهامونه که خوبا رو یکی یکی ازمون می گیری ... میگن این از علائم آخرالزمانه ...فقط به همین " میگن" دلخوشیم ....آقای من تنهاترین تنهای عالم ...! امیدوارم حوصله کنید و تا انتها بخونید ...اگر اشک توی چشماتون حلقه زد دعامون کنید .... شهر پیغمبر پر از بیداد شد آسمان لبریز از فریاد شد نخل ها بر سینه و سر می زدند طائران عرش پرپر می زدند چشم جبرئیل امین مبهوت بود غرق ماتم عالم لاهوت بود کینه توزی را عجب آموختند قلب مادر را به طفلش دوختند آن در و دیوار گلگون گشت وای فرق حیدر(ع) غرق٬ در خون گشت وای ضرب سیلی دیده ای را تار کرد مجتبی (ع) با زهر آن افطار کرد با غلاف تیغ بازویی شکست شمر ٬ روی سینه ی مولا نشست روی مه را ٬ جوهر نیلی زدند دختری در کربلا سیلی زدند درب بیت وحی را افروختند خیمه ی اهل حرم را سوختند میخ در ٬ پهلوی محسن را درید تیر شد بر حنجر اصغر رسید تیغ را قنفذ در عالم تاب داد دست عباس (ع)علی(ع) در شط فتاد کیست زهرا (س) آسمانی در سجود بوسه ی دستاس بر دستی کبود عادیان زین سو آن سو آمدند بند بر دستان دست حق زدند گنبد نیلی گریبان چاک زد عصمت حق را عدو بر خاک زد فاطمه (س) یعنی زدن در کوچه ها مادری را پیش چشم بچه ها کیست زهرا(س) یکه یار مرتضی هم زره ٬ هم ذوالفقار مرتضی(ع) چشم عین الله گریان امشب است بعد از این ام ابیها زینب (ع) است گفت حیدر ای تمام جان من طفل و بازویت بلاگردان من قامتم را ای وجودت قائمه کلّمینی کلّمینی فاطمه (س) فاطمه (س)چشمان خود را باز کرد با نگه روی علی (ع) را ناز کرد دست حیدر را گرفت آن نازنین گفت ای مولا امیرالمومنین هرچه گویی من اطاعت می کنم غم مخور ٬ خود با تو بیعت می کنم گرچه می دانی تو نیت های من یا علی بشنو وصیت های من غسل ده من را به زیر پیرهن صبرکن در بستن بند کفن ای امیرالمومنینم ٬ بوتراب جای من شب پیش طفلانم بخواب جان فدایت ای پناه عالمین جان تو٬ جان حسن(ع) جان حسین(ع) یا علی پیش حسینم وقت خواب جای زهرا کاسه ای بگذار آب چادری پنهان درون خانه کن جای من موهای زینب (س) شانه کن جان زهرایت علی جان٬ جای من بوسه بر چشمان عباسم بزن یاعلی (ع) شب بر سر قبرم بمان هل اتی بر کوثرت یاسین بخوان گفت و گفت و دیدگان برهم گذاشت هل اتی را غرق در ماتم گذاشت چاره ساز عالمی بیچاره شد کوثر و دخان ز قرآن پاره شد شاپرکهاییم و خاکستر شدیم وای مردم ٬ وای ٬ بی مادر شدیم جای سیلی تا ابد بر روی ماست تا قیامت میخ در پهلوی ماست آه مادر کودکانت خسته اند چشم بر دست کبودت بسته اند ای که عجّل گفتی و مرگت رسید عجّلی گو تا فرج آید پدید از دفتر سرخ ابوالفضل سپهر ... کربلا به وسعت همه ی انسانیت است برای تک تک انسان ها ٬در تمام طول حیاتشان. تاهرکس خود گمشده اش را در هر عرصه ای از عرصه های ابتلاء و امتحان آنگونه که باید حسینی بشود٬ بیابد . امام حسین (ع) معاویه و یزید را بعنوان موانعی برای زندگی دینی در مقابل خوددارد تا همه انسان ها بدانند که جهان٬ هرگز بی معاویه و یزید نمی شود...... هرسالی که باکربلا روبرو میشویم گویا هنوز این صحنه زنده است و به اندازه ای که ما عوض شده ایم حسین (ع) باما سخن دارد .
از کتاب کربلا مبارزه با پوچی ها ....استاد طاهرزاده این کتاب منو بزرگ کرد ....پیشنهاد میکنم زائرین کربلا حتما مطالعه کنن البته با توجه به اینکه ( بعد منزل نبود در سفر روحانی ....) الهی از روی آفتاب و ماه و ستارگان شرمنده ام ٬ از انس و جان شرمنده ام ٬ حتی از روی شیطان هم شرمنده ام ٬ که همه در کار خود استوارند و این سست عهد ٬ ناپایدار . الهی پیشانی بر خاک نهادن آسان است ٬ دل از خاک برداشتن دشوار است . الهی استغفار خواستن غفران توست ٬ با خاطره ی گناه چه کنیم ...
پ.ن: از مناجاتهای علامه حسن زاده آملی .... یه روز که مثل خیلی از روزا از دست خودم عصبانی بودم چه اسفندها....آه ! چه اسفندها دود کردیم ! برای تو ای روز اردیبهشتی که گفتند این روزها می رسی از همین راه ! "زنده یاد قیصر امین پور" .....و رسالت من این خواهد بود تا دواستکان چای داغ را از میان دویست جنگ خونین به سلامت بگذرانم تا در شبی بارانی آن ها را با خدای خویش چشم در چشم هم ٬ نوش کنیم حسین پناهی تنها ٬ غمگین ٬ نشسته با ماه . در خلوت ساکت شبانگاه . اشکی به رخم دوید٬ ناگاه روی تو شکفت در سرشکم دیدم که هنوز عاشقم ٬ آه ! فریدون مشیری اولین بار توی جمکران دیدمش . آن وقت هنوز نمی شناختمش . نشسته بود و با صدایی گرم دعا می خوند و نرم نرم می گریست . کنارش نشستم و دل به دعایش سپردم . دعا که تمام شد ٬ سلام وعلیکی کردم و التماس دعایی . گفت : محتاج دعاییم و وقتی دیوان حاقظ را دستم دید ٬ ادامه داد : با حافظ همراهید ؟ گفتم : دوست دارم . گفت : برایم باز کن . باز کردم ٬ آمد : " خرم آن روز کزین منزل ویران بروم... " گریست ٬ من هم گریستم . گفتم : شما ؟! گفت : مهره ای گم در صفحه ی شطرنج الهی .
پ.ن: حافظ خوب جواب نیت پاکشو داد .....هنوز نشناختی ؟ ...آخه مگه چند تا سید مرتضی آوینی داریم؟؟؟



| Design By : Night Skin |


