تبليغاتX
شانه ای برای گریستن
من یک مسافرم یک دریانورد و هر روز منطقه ای بکر در قلمرو روحم کشف می کنم .
 

گلدسته ات

کهکشانی است

که سیاهی شب را تکذیب می کند

پیرامون تو همه چیز بوی ملکوت می دهد :

کاشی های ایوانت

و این سوال همیشه

که چگونه میتوان آسمانها را

در مربعی کوچک خلاصه کرد

و پنجره فولاد

التماس های گره خورده

و بغض هایی که پیش پای تو باز می شوند ...

" آرش شفاعی "

 


دارم میرم به امید یه هفته آرامش.... حلال کنید

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 18:59  توسط مونس | 
 

صبر را مفهوم و معنا زينب است

كعبه غم‌هاي دنيا زينب است

چون حسين است آفتاب شهر عشق

ماهتاب عالم‌آرا زينب است


 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 9:28  توسط مونس | 
 

 

همین دیروز بود که خودم را ذره ای می پنداشتم که در سپهر زندگی بی هیچ ضرب آهنگی تاب

 می خورد.

اکنون می دانم که من آن سپهرم و تمامی حیات با اجزایی آهنگین در من در جنب و جوشند .

"جبران خلیل جبران "  


  بلاخره امتحانام تموم شد....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 15:58  توسط مونس | 
 

بازم سفیدی کاغذ و یک کهکشان ستاره ی پرنور که پیش چشمان مادرم خاموش و ساکتند .

هرسال این موقع قلم از کار می افته و کاغذ در برابر عظمت کلمات مقدس در خودش مچاله

میشه .

مادر مهربونم ! اعتراف می کنم که هیچ وقت رنگ نگرانی هاتو درک نکردم . همیشه با

سرکشی و غرور که روانشناسی امروز میگه اقتضای سنمه جلوی عظمت و بزرگیت قد

کشیدم . انگار نه انگار که خودت تکیه گاه قد کشیدنم هستی .

چرا نمی تونم درک کنم که وقتی نگرانمی ٬ وقتی دلت به خاطر من هزار راه میره و دلشوره

امانت نمیده و همه ی حرفاتو می خوری و فقط با نگاهت می خوای بهم بفهمونی که دوسم

داری ٬ که بعضی وقتا دارم راهمو کج میرم ...

خدایا ! چه ادبیاتی رو در خلقت این موجود به کار گرفتی که کوچکترین حرکتش رازی نهفته

داره و آیینه ای از اسامی قشنگ خالقشه ؟

خیلی صمیمی : مامان خوبم ! به خاطر بودنت و نفس کشیدنت خدا رو شکر می کنم و

امیدوارم یه روزی راز خلقت موجودی به نام  " مادر " رو درک کنم که بهشت خدا فرش

قدمهاشه ...

 

 ولادت حضرت زهرا (س) رو به همه ی مادران مهربون تبریک میگم و برای مادران ابدی طلب

مغفرت می کنم .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 11:11  توسط مونس | 
 

هیچ می دانی ؟

زندگی ساعت تفریحی نیست .

که فقط با بازی ٬

یا با خوردن آجیل و خوراک

بگذرانیم آن را

هیچ می دانی آیا ٬

ساعت بعد چه درسی داریم ؟

زنگ اول دینی ٬

آخرین زنگ حساب ...

   "دلنوشته از سلمان هراتی "

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 9:11  توسط مونس | 
 

گاهی احساس می کردم که فاطمه اصلا دل ندارد ٬ وقتی می دیدم به هیچ چیز دل نمی بندد ...

گاهی احساس می کردم که فاطمه دلی دارد که هیچ مردی ندارد ٬ استوار چون کوه ...با صلابت چون صخره ...

گاهی احساس می کردم که فاطمه دلی از گلبرگ دارد ٬ نرمتر از حریر...

  


چه شبی است امشب خدایا !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 22:20  توسط مونس | 
 

بیش از همه حسین از خبر ولادتت خوشحال شد ....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 10:14  توسط مونس | 

 

نشانی ات را گم کرده ام

از مادرت

از مادرت پرسیدم

گفت قطعه ی ۶۲ ٬ ردیف اول

و یادم آمد می گفتی : قطعه همان غزل است - اگر سر نداشته باشد

تو هم

غزل بودی - قطعه قطعه

 

" علی زارعان "

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:33  توسط مونس | 
 

 

راستش این پست با پستای دیگه فرق داره ...یه عزیزی منو به بازی دعوت کرده ...منم که عاشق بازی !!....خانوم گل عزیزم ! منم همونطور که تو به نگین جون نتونستی جواب رد بدی ٬ نمی تونم بهت جواب رد بدم ...

بازی اینه که من باید بهترین پستمو معرفی کنم  !!....منم مثل خانوم گل انتخاب برام سخته اما پستی رو معرفی می کنم که همه ی حسم توی نوشتنش نقش داشت ....لینکشو فرار میدم ( به دلیل کمبود جا ) ز مثل ...زیارت

 

یکی دیگه از قوانین بازی اینه که منم  برای ادامه ی بازی چند تا از دوستای گلمو انتخاب کنم ( خداییش اینم سخته ) ....بقیه به خوبی خودشون ببخشن ... نوبت بازی به اونام میرسه ...

شوق پرواز٬ واستا دنیا٬مرد قبیله  .... اگر مایلید بازی رو ادامه بدید ( به قول خانوم گل تاکید می کنم اگر مایلید )

بازی جالبی بود ...خوشحال میشم نظرتونو بگید ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:55  توسط مونس | 
 

 لاغر و شکسته ٬ روی ویلچر .

انگار نخاعش قطع شده بود .

پسر جوانی رفت جلو و سلام کرد .

ضبط را گرفت جلویش .

لطف می کنید حالا که جنگ تموم شده از جنگ تحمیلی عراق علیه ایران

یه خاطره بگید ؟

نگاهمان کرد .

خاطره ؟!

من هیجده ساله روی این صندلی چرخ دار هستم .

خوبه ؟

پ.ن: منم هیجده ساله روی ۲ تا پاهام راه میرم ....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 23:28  توسط مونس | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
stretchtofit="true" loop="true" enablecontextmenu="false" showcontrols="true" height="165" width="135" name="WMP1">
درباره وبلاگ
هنگامیکه عشق به شما اشارتی کرد از پی اش بروید
هرچند راهش سخت و ناهموار باشد
هنگامیکه با بالهایش شما را در بر می گیرد تسلیمش شوید
گرچه ممکن است تیغ نهفته در میان پرهایش مجروحتان کند .
وقتی با شما سخن می گوید باورش کنید
گرچه ممکن است صدایش رویاهاتان را پراکنده سازد
زیرا عشق همان گونه که تاج بر سرتان می گذارد به صلیبتان می کشد .
عشق شما را همچون بافه های گندم برای خود دسته می کند .
می کوبدتان تا برهنه تان کند .
سپس غربالتان می کند تا از کاه جداتان کند .
آسیابتان می کند تا سپید شوید .
ورزتان میدهد تا نرم شوید .
آنگاه شما را به آتش مقدس خود می سپارد تا برای ضیافت مقدس خداوند
نانی مقدس شوید .

نوشته های پیشین
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
پیوندها
سکوت باران
لبگزه
ابالفضل العباس(ع)
نون پنیر
محفل راهیان نور
شوق پرواز
مرد قبیله
سرزمین نور
شاخه سبز خیال
صفحات انتظار در فراق گل نرگس
هزار و یک شب
آفتاب در حجاب
رایحه ی عشق
تاریخ دشتی
دسته گل
باران مسیحا
واستا دنیا
او خواهد آمد ...
فردای روشن
من...شما...تنهايي
مهر بیکران
رودخونه ( عاکف - م )
مرجان آسمانی
نبض طبیعت
با افلاکیان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان