تبليغاتX
شانه ای برای گریستن
من یک مسافرم یک دریانورد و هر روز منطقه ای بکر در قلمرو روحم کشف می کنم .
 

حضرت حیدر به نام فاطمه حساس بود
خلقت از روز ازل مدیون عطر یاس بود
ای که ره بستی میان کوچه ها بر فاطمه
گردنت را می شکست آنجا اگر عباس بود

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 21:34  توسط مونس | 
 

بگذار همه بدانند

چقدر دلم می خواست روی شانه های تو

به خواب روم .

تو آرام بلند شدی

دست هایم را از هم گشودی

موهای پریشانم را شانه زدی

حالا این دختر کوچک

که مدام تو را می خواهد

خسته ام کرده است .

او حرفهای مرا نمی فهمد

بیا و برایش بگو

که دیگر باز نخواهی گشت ...

" فخری برزنده "

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 15:48  توسط مونس | 

 

افسانه ی حیات حرفی جز این نبود :

" یا مرگ ‌آرزو یا آرزوی مرگ  ! "


با این جمله موافقید ؟ نظرتونو لطف کنید .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 20:18  توسط مونس | 
 

ایستاده بود پشت همین در ٬ تکیه داده به همین دیوار و در را روی پیامبری باز

کرده بود که هر صبح پیش از مسجد می آمد که بگوید : " پدرت فدایت دخترم ! "

ایستاده بود پشت همین در ٬ تکیه داده به همین دیوار و در را روی پیامبری باز

کرده بود که می خواست برود سفر و آمده بود زیر گلوی او را ببوسد .

ایستاده بود پشت همین در ٬ تکیه داده به همین دیوار و تنها گلیم زیر پایش را

بخشیده بود .

ایستاده بود پشت همین در ٬ تکیه داده به همین دیوار و گردنبند یادگاری را کف

دستهایش دراز کرده بود سمت فقیری که از اینهمه سخاوت گریه می کرد .

ایستاده بود پشت همین در ٬ تکیه داده به همین دیوار و قرص نان را گرفته بود

بیرون تا دست های مسکینی آن را بقاپد ٬ بعد از گرسنگی روزه ی بی سحری

چشم هایش سیاهی رفته بود .

ایستاده بود پشت همین در ٬ تکیه داده به همین دیوار و به صورت شرمنده ی

زنی که برای بار دهم سوالی را می پرسید لبخند زده بود.

 ایستاده بود پشت همین در ٬ تکیه داده به همین دیوار و در را برای مردش باز

کرده بود .

ایستاده بود پشت همین در ٬ تکیه داده به همین دیوار که باز با دست خالی از

راه می رسید و نگفته بود که چند روز است غذایش را به بچه ها داده و خود

نخورده است .

ایستاده بود پشت همین در ٬ تکیه داده به همین دیوار و شنیده بود همسایه ها

بلند ٬ طوری که بشنود ٬ می گویند : علی ! او را ببر جایی دور از شهر٬ گریه

هایش نمی گذارد شب بخوابیم .

ایستاده بود پشت همین در ٬ تکیه داده به همین دیوار و در را روی علی باز کرده

بود که می آمد تا برای سالهای طولانی خانه نشین باشد .

ایستاده بود پشت همین در ٬ تکیه داده به همین دیوار و گفته بود :

 " نمی گذارم ببریدش . "

ایستاده بود پشت همین در تکیه داده بود درست بر همین دیوار که ....!

" فاطمه شهیدی " 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 19:33  توسط مونس | 
 

هیچ جا خونه ی خود آدم نمیشه . اینجا هواش پاک پاکه . اکسیژن خالص . اینجا برام مثل یه پناهگاه دنجه . اینجا جاییه که می تونم بی بهونه بخندم ٬ گریه کنم و برای گریه های دیگران یه شونه ی امن باشم . شانه ای برای گریستن ...

حالا چرا خونه مو عوض کردم ؟؟ ....شاید دارم فرار می کنم ٬ مثل آدمی که همه چی رو حاضره ببخشه و جونشو برداره و فقط فرار کنه ... احساس می کردم اونجا غارت شده ...آدرسش دست کسایی افتاده بود که من حالا ازشون فراری ام . پس همه ی خاطراتم و و همه ی دلنوشته هامو بخشیدم و به اینجا پناه آوردم .

می خوام دوباره شروع کنم . می خوام تجربه های تلخ و شیرین دو سال قبل رو - که البته تلخیش بر شیرینیش غالبه - در وجودم حل کنم و بشم همون مونس ساده ی بی دغدغه که یه زمانی هیچی براش قشنگ تر از این نبود که بیاد از بهترین و زیباترین مفاهیم دنیا توی خونه ش بنویسه .

یه پاراگراف از عمرم تموم شد . یه پاراگراف دو ساله و من در پایانش نقطه گذاشتم و پاراگراف بعدی رو با مدادی پررنگ تر و با خطی خواناتر شروع میکنم .

اینجا یه شانه است برای مونس و برای همه ی کسانیکه احساس می کنن برای اشک هاشون نیاز به تکیه گاهی مطمئن دارن .پس نقطه سر خط ./

برای شروع٬خونه رو چراغونی می کنم با چند خطی از ابوالفضل سپهر :

کوه پرسید ز رود ٬

زیر این سقف کبود

راز ماندن در چیست ؟ گفت : در رفتن من

کوه پرسید : و من ؟ گفت : در ماندن تو

بلبلی گفت : و من ؟

خنده ای کرد و گفت : در غزلخوانی تو

آه از آن آبادی

که در آن کوه رود ٬

رود ٬ مرداب شود ٬

و در آن بلبل سرگشته سرش را به گریبان ببرد ٬

و نخواند دیگر ٬

من و تو ٬ بلبل و کو ه و رودیم

راز ماندن جز ٬

در خواندن من ٬ ماندن تو ٬ رفتن یاران سفر کرده ی مان نیست ٬ بدان !

    

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 18:11  توسط مونس | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
stretchtofit="true" loop="true" enablecontextmenu="false" showcontrols="true" height="165" width="135" name="WMP1">
درباره وبلاگ
هنگامیکه عشق به شما اشارتی کرد از پی اش بروید
هرچند راهش سخت و ناهموار باشد
هنگامیکه با بالهایش شما را در بر می گیرد تسلیمش شوید
گرچه ممکن است تیغ نهفته در میان پرهایش مجروحتان کند .
وقتی با شما سخن می گوید باورش کنید
گرچه ممکن است صدایش رویاهاتان را پراکنده سازد
زیرا عشق همان گونه که تاج بر سرتان می گذارد به صلیبتان می کشد .
عشق شما را همچون بافه های گندم برای خود دسته می کند .
می کوبدتان تا برهنه تان کند .
سپس غربالتان می کند تا از کاه جداتان کند .
آسیابتان می کند تا سپید شوید .
ورزتان میدهد تا نرم شوید .
آنگاه شما را به آتش مقدس خود می سپارد تا برای ضیافت مقدس خداوند
نانی مقدس شوید .

نوشته های پیشین
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
پیوندها
سکوت باران
لبگزه
ابالفضل العباس(ع)
نون پنیر
محفل راهیان نور
شوق پرواز
مرد قبیله
سرزمین نور
شاخه سبز خیال
صفحات انتظار در فراق گل نرگس
هزار و یک شب
آفتاب در حجاب
رایحه ی عشق
تاریخ دشتی
دسته گل
باران مسیحا
واستا دنیا
او خواهد آمد ...
فردای روشن
من...شما...تنهايي
مهر بیکران
رودخونه ( عاکف - م )
مرجان آسمانی
نبض طبیعت
با افلاکیان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان