تبليغاتX
شانه ای برای گریستن
من یک مسافرم یک دریانورد و هر روز منطقه ای بکر در قلمرو روحم کشف می کنم .
 

 

آسمان را می ستایم ٬ که سایه ی ابرهایش را نثار زیرانداز گامهایت می سازد .

درختان را دوست می دارم ٬ که شاخه هاشان٬ وزش نسیم محبت را با یاد تو

مزین و متبرک می کنند .

آب را می پسندم که روان می شود ٬ تا غبار از قدوم پاک تو برگیرد .

باد را می بوسم ٬ که باد روح نواز کوی تو را ٬ هدیه ی مشامم می شازد .

و انتظار را مقدس می شمارم از آن که هر ادینه ٬ منتظرت می نشینم .

هر آدینه چشم به راه و گام تو می سپارم و هر آدینه دلم را سفره ی محبت های

تو می کنم .

نوازش نگاهت را از ما دریغ مدار ٬ ای مولا ! یا صاحب الزمان ! ...

امروز هم از صبح منتظرت بودم . خانه ی دلم را آب و جارو کرده بودم برای تو .

چشم هایم از پگاه ٬ یکسره به در بود . گوش هایم را سپرده بودم به سمت هر

صدایی که می توانست نشانی از تو را به همراه داشته باشد .

می دانم قابل نیستم ٬ اما خیلی دلم می خواهد ببینمت !

گوش های من صادقانه عاشق صدای تو هستند !

نه من تنها ٬ که همگان انتظار دیدن روی تو را دارند . همه دوستت دارند . همه

عاشق تو هستند . دنیا٬ بی تو فاقد گل و عطر معناست .

ای پسر فاطمه ! مهدی جان ! ما را دریاب !  

 

سالروز ولادت آخرین ذخیره ی الهی ٬ امید دل همه ی منتظران بر تمامی شیعیان جهان مبارک باد

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 8:24  توسط مونس | 
 

بذارید اول قربون صدقه ی خدا برم ...

خدایا ! مهربونم ! مونس همه ی لحظه هام ! کسیکه از رگ گردن به من نزدیکتری ! کسیکه از پدر و مادر به من مهربونتری ! قربونت برم ..قربون بزرگیت برم ! مثل همیشه تنهام نذاشتی . این منم که با هر ضعفی که از خودم نشون میدم ٬ حضورتو ضعیف تر می کنم .

این بارم مثل همیشه نذاشتی زیر بار غصه و ناامیدی خم بشم . این بارم وقتی توی ظلمت ترس و ناامیدی گم شده بودم یکی از بهترین فرشته های نجات فانوس به دستتو برای نجاتم فرستادی .

من مثل بچه ای که توی شلوغی دست مادرش رو رها می کنه و گم میشه و هیچ پناهی نداره ٬ بین حجم سنگین غم و غصه و بی پناهی گم شدم و اینقدر دور خودم چرخیدم و گریه کردم و چرخیدم و گریه کردم ....تا اینکه یه فرشته ی مهربون که مهر تو رو روی پیشونیش داشت اومد بالای سرم ..خیلی از من بزرگتر بود ...پس دو زانو نشست تا هم قدم بشه . دست کشید روی سرم ٬ با گوشه ی دست اشکامو پاک کرد ٬ با لبخندش سعی کرد آرومم کنه . ولی من فقط می خواستم گریه کنم .... منو بین بالهای گرمش جا داد ...سرمو گذاشت روی شونه ی نرمش و شد ......." شانه ای برای گریستن "

حالا من آروم شدم ...آروم آروم ..دلم می خواد باهاش حرف بزنم . دلم میخواد اینقدر حرف بزنم تا خالی شم . می خوام التماسش کنم دستمو توی دستای مادرم بذاره ...

خدایا ! ممنونم .... فرشته ی نازنینتم مثل خودت بزرگ و مهربونه...

من لایقش نبودم اما تو خیلی کریمی ..

حالا میخوام با یه صدای بلند به همه ی اونایی که دارن گریه می کنن و مادرشونو گم کردن بگم ..... صبر داشته باشید ...نترسید ... فرشته ی نجاتتون توی راهه ...

فرشته ی مهربونم ....ممنون بابت شونه های گرمت ..

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 14:36  توسط مونس | 
 

بال هایم را گشوده ام

پرواز خواهم کرد

در آسمان ...

در هوا ...

و من زمین را می بینم

کم و کان دیدگاهی از بالا

آدم هایی که در حسرتند

و در یاد پرواز هستند

آنقدر خسته اند که

پرواز برایشان آرزوست

و من با لبخندی که می زنم

آنها را گمراه می کنم

تا پرواز کردن برایشان حسرت باشد

حسرتی که من در خود داشته ام

و خود را پایان دادم

تا بتوانم

بالهایم را باز کنم

پرواز کنم

در آسمان ...

در هوا...

" دلنوشته ای از آیدین حیدریان مهتر "

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 11:9  توسط مونس | 
 

مرد ٬ خبر بزرگ است . نباء عظیم . و ما عادت داریم خبرهای بزرگ را تکذیب کنیم و دل ببندیم به خبرهای کوچک .

ما خبر بزرگ را تکذیب می کنیم . علی را و علی مجبور میشود نفرینمان کند . چه نفرینی . خدایا مرا از اینها بگیر . از این بالاتر نمی شد چیزی گفت .

مردمی که بودن او را نمی فهمند ٬ باید به نبودنش گرفتار شوند . می گوید

 " خدایا من از اینها خسته ام ٬ اینها از من . مرا از اینها بگیر " و ما تا ابد در تاریکی بعد از این نفرین دست و پا می زنیم .


او باید بیاید هرچند خار در چشم و استخوان در گلو .

او باید بیاید هرچند عذاب زیستنش را در چاه فریاد کند .

او باید بیاید هر چند تمامی نخلها بر دردهای او بگریند .

او باید بیاید و در خانه ی رسول بارور شود تا ما مظلومان تاریخ لحظه ای تنفس کنیم .

خدایا به مظلومیت علی ٬ استمرار سیاهچالها و تداوم زخمها و سنگینی سلطه ها را بر ما مپسند و چشم ما را به ظهور فرزندش روشن کن .

  

+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 10:33  توسط مونس | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
stretchtofit="true" loop="true" enablecontextmenu="false" showcontrols="true" height="165" width="135" name="WMP1">
درباره وبلاگ
هنگامیکه عشق به شما اشارتی کرد از پی اش بروید
هرچند راهش سخت و ناهموار باشد
هنگامیکه با بالهایش شما را در بر می گیرد تسلیمش شوید
گرچه ممکن است تیغ نهفته در میان پرهایش مجروحتان کند .
وقتی با شما سخن می گوید باورش کنید
گرچه ممکن است صدایش رویاهاتان را پراکنده سازد
زیرا عشق همان گونه که تاج بر سرتان می گذارد به صلیبتان می کشد .
عشق شما را همچون بافه های گندم برای خود دسته می کند .
می کوبدتان تا برهنه تان کند .
سپس غربالتان می کند تا از کاه جداتان کند .
آسیابتان می کند تا سپید شوید .
ورزتان میدهد تا نرم شوید .
آنگاه شما را به آتش مقدس خود می سپارد تا برای ضیافت مقدس خداوند
نانی مقدس شوید .

نوشته های پیشین
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
پیوندها
سکوت باران
لبگزه
ابالفضل العباس(ع)
نون پنیر
محفل راهیان نور
شوق پرواز
مرد قبیله
سرزمین نور
شاخه سبز خیال
صفحات انتظار در فراق گل نرگس
هزار و یک شب
آفتاب در حجاب
رایحه ی عشق
تاریخ دشتی
دسته گل
باران مسیحا
واستا دنیا
او خواهد آمد ...
فردای روشن
من...شما...تنهايي
مهر بیکران
رودخونه ( عاکف - م )
مرجان آسمانی
نبض طبیعت
با افلاکیان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان