![]() |
![]() |
|
| من یک مسافرم یک دریانورد و هر روز منطقه ای بکر در قلمرو روحم کشف می کنم . |
|
آسمان را می ستایم ٬ که سایه ی ابرهایش را نثار زیرانداز گامهایت می سازد . درختان را دوست می دارم ٬ که شاخه هاشان٬ وزش نسیم محبت را با یاد تو مزین و متبرک می کنند . آب را می پسندم که روان می شود ٬ تا غبار از قدوم پاک تو برگیرد . باد را می بوسم ٬ که باد روح نواز کوی تو را ٬ هدیه ی مشامم می شازد . و انتظار را مقدس می شمارم از آن که هر ادینه ٬ منتظرت می نشینم . هر آدینه چشم به راه و گام تو می سپارم و هر آدینه دلم را سفره ی محبت های تو می کنم . نوازش نگاهت را از ما دریغ مدار ٬ ای مولا ! یا صاحب الزمان ! ... امروز هم از صبح منتظرت بودم . خانه ی دلم را آب و جارو کرده بودم برای تو . چشم هایم از پگاه ٬ یکسره به در بود . گوش هایم را سپرده بودم به سمت هر صدایی که می توانست نشانی از تو را به همراه داشته باشد . می دانم قابل نیستم ٬ اما خیلی دلم می خواهد ببینمت ! گوش های من صادقانه عاشق صدای تو هستند ! نه من تنها ٬ که همگان انتظار دیدن روی تو را دارند . همه دوستت دارند . همه عاشق تو هستند . دنیا٬ بی تو فاقد گل و عطر معناست . ای پسر فاطمه ! مهدی جان ! ما را دریاب !
سالروز ولادت آخرین ذخیره ی الهی ٬ امید دل همه ی منتظران بر تمامی شیعیان جهان مبارک باد
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 8:24 توسط مونس |
|
|
بذارید اول قربون صدقه ی خدا برم ... خدایا ! مهربونم ! مونس همه ی لحظه هام ! کسیکه از رگ گردن به من نزدیکتری ! کسیکه از پدر و مادر به من مهربونتری ! قربونت برم ..قربون بزرگیت برم ! مثل همیشه تنهام نذاشتی . این منم که با هر ضعفی که از خودم نشون میدم ٬ حضورتو ضعیف تر می کنم . این بارم مثل همیشه نذاشتی زیر بار غصه و ناامیدی خم بشم . این بارم وقتی توی ظلمت ترس و ناامیدی گم شده بودم یکی از بهترین فرشته های نجات فانوس به دستتو برای نجاتم فرستادی . من مثل بچه ای که توی شلوغی دست مادرش رو رها می کنه و گم میشه و هیچ پناهی نداره ٬ بین حجم سنگین غم و غصه و بی پناهی گم شدم و اینقدر دور خودم چرخیدم و گریه کردم و چرخیدم و گریه کردم ....تا اینکه یه فرشته ی مهربون که مهر تو رو روی پیشونیش داشت اومد بالای سرم ..خیلی از من بزرگتر بود ...پس دو زانو نشست تا هم قدم بشه . دست کشید روی سرم ٬ با گوشه ی دست اشکامو پاک کرد ٬ با لبخندش سعی کرد آرومم کنه . ولی من فقط می خواستم گریه کنم .... منو بین بالهای گرمش جا داد ...سرمو گذاشت روی شونه ی نرمش و شد ......." شانه ای برای گریستن " حالا من آروم شدم ...آروم آروم ..دلم می خواد باهاش حرف بزنم . دلم میخواد اینقدر حرف بزنم تا خالی شم . می خوام التماسش کنم دستمو توی دستای مادرم بذاره ... خدایا ! ممنونم .... فرشته ی نازنینتم مثل خودت بزرگ و مهربونه... من لایقش نبودم اما تو خیلی کریمی .. حالا میخوام با یه صدای بلند به همه ی اونایی که دارن گریه می کنن و مادرشونو گم کردن بگم ..... صبر داشته باشید ...نترسید ... فرشته ی نجاتتون توی راهه ... فرشته ی مهربونم ....ممنون بابت شونه های گرمت ..
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 14:36 توسط مونس |
|
|
بال هایم را گشوده ام پرواز خواهم کرد در آسمان ... در هوا ... و من زمین را می بینم کم و کان دیدگاهی از بالا آدم هایی که در حسرتند و در یاد پرواز هستند آنقدر خسته اند که پرواز برایشان آرزوست و من با لبخندی که می زنم آنها را گمراه می کنم تا پرواز کردن برایشان حسرت باشد حسرتی که من در خود داشته ام و خود را پایان دادم تا بتوانم بالهایم را باز کنم پرواز کنم در آسمان ... در هوا... " دلنوشته ای از آیدین حیدریان مهتر " |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 11:9 توسط مونس |
|
|
مرد ٬ خبر بزرگ است . نباء عظیم . و ما عادت داریم خبرهای بزرگ را تکذیب کنیم و دل ببندیم به خبرهای کوچک . ما خبر بزرگ را تکذیب می کنیم . علی را و علی مجبور میشود نفرینمان کند . چه نفرینی . خدایا مرا از اینها بگیر . از این بالاتر نمی شد چیزی گفت . مردمی که بودن او را نمی فهمند ٬ باید به نبودنش گرفتار شوند . می گوید " خدایا من از اینها خسته ام ٬ اینها از من . مرا از اینها بگیر " و ما تا ابد در تاریکی بعد از این نفرین دست و پا می زنیم .
او باید بیاید هرچند خار در چشم و استخوان در گلو . او باید بیاید هرچند عذاب زیستنش را در چاه فریاد کند . او باید بیاید هر چند تمامی نخلها بر دردهای او بگریند . او باید بیاید و در خانه ی رسول بارور شود تا ما مظلومان تاریخ لحظه ای تنفس کنیم . خدایا به مظلومیت علی ٬ استمرار سیاهچالها و تداوم زخمها و سنگینی سلطه ها را بر ما مپسند و چشم ما را به ظهور فرزندش روشن کن .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم مرداد 1386ساعت 10:33 توسط مونس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
هنگامیکه عشق به شما اشارتی کرد از پی اش بروید
هرچند راهش سخت و ناهموار باشد هنگامیکه با بالهایش شما را در بر می گیرد تسلیمش شوید گرچه ممکن است تیغ نهفته در میان پرهایش مجروحتان کند . وقتی با شما سخن می گوید باورش کنید گرچه ممکن است صدایش رویاهاتان را پراکنده سازد زیرا عشق همان گونه که تاج بر سرتان می گذارد به صلیبتان می کشد . عشق شما را همچون بافه های گندم برای خود دسته می کند . می کوبدتان تا برهنه تان کند . سپس غربالتان می کند تا از کاه جداتان کند . آسیابتان می کند تا سپید شوید . ورزتان میدهد تا نرم شوید . آنگاه شما را به آتش مقدس خود می سپارد تا برای ضیافت مقدس خداوند نانی مقدس شوید . |
|
RSS
|