![]() |
![]() |
|
| من یک مسافرم یک دریانورد و هر روز منطقه ای بکر در قلمرو روحم کشف می کنم . |
|
بگذار همه بدانند چقدر دلم می خواست روی شانه های تو به خواب روم . تو آرام بلند شدی دست هایم را از هم گشودی موهای پریشانم را شانه زدی. حالا این دختر کوچک که مدام تو را می خواهد خسته ام کرده است . او حرف های مرا نمی فهمد بیا و برایش بگو که دیگر باز نخواهی گشت .
" دلنوشته از خانم برزنده "
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 11:19 توسط مونس |
|
|
امشب نشسته بر دلم غم های عالم بی تو گذشت امروز هم آقای عالم !
امروز هم از تو خبر حتی نیامد شب آمد و من ماندم و غم های عالم
تلخ است بر ما بی تو لذت های دنیا زشت است بی تو زندگی ٬ زیبای عالم !
تنهایی ما با تو تنها می شود پر تنهای من ! تنهاترین تنهای عالم
بیدار می مانم به امید تو هر شب یک شب بیا در خوابم ای رویای عالم!
شرمنده ام گویم که مولای منی تو این گونه پس می خوانمت : مولای عالم !
" دلنوشته از حسن بیاتانی"
|
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 11:45 توسط مونس |
|
|
پدر روزنامه می خواند . اما پسر کوچکش مدام مزاحمش می شد . حوصله ی پدر سر رفت و صفحه ای از روزنامه را - که نقشه ی جهان را نمایش می داد - جدا و قطعه قطعه کرد و به پسرش داد . " بیا ! کاری برایت دارم . یک نقشه ی دنیا به تو می دهم . ببینم می توانی آن را دقیقا همانطور که هست بچینی ؟ " و دوباره سراغ روزنامه اش رفت . می دانست پسرش تمام روز گرفتار این کار است .اما یک ربع ساعت بعد پسرک با نقشه ی کامل برگشت . پدر با تعجب پرسید : " مادرت به تو جغرافی یاد داده؟" پسرجواب داد : " جغرافی دیگر چیست ؟ " پدر پرسید : " پس چگونه توانستی نقشه ی دنیا را بچینی ؟ " پسر گفت : " اتفاقا پشت همین صفحه تصویری از یک آدم بود . وقتی توانستم آن آدم را دوباره بسازم ٬ دنیا را هم دوباره ساختم ! ...."
|
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم بهمن 1386ساعت 11:51 توسط مونس |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 20:0 توسط مونس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
هنگامیکه عشق به شما اشارتی کرد از پی اش بروید
هرچند راهش سخت و ناهموار باشد هنگامیکه با بالهایش شما را در بر می گیرد تسلیمش شوید گرچه ممکن است تیغ نهفته در میان پرهایش مجروحتان کند . وقتی با شما سخن می گوید باورش کنید گرچه ممکن است صدایش رویاهاتان را پراکنده سازد زیرا عشق همان گونه که تاج بر سرتان می گذارد به صلیبتان می کشد . عشق شما را همچون بافه های گندم برای خود دسته می کند . می کوبدتان تا برهنه تان کند . سپس غربالتان می کند تا از کاه جداتان کند . آسیابتان می کند تا سپید شوید . ورزتان میدهد تا نرم شوید . آنگاه شما را به آتش مقدس خود می سپارد تا برای ضیافت مقدس خداوند نانی مقدس شوید . |
|
RSS
|