![]() |
![]() |
|
| من یک مسافرم یک دریانورد و هر روز منطقه ای بکر در قلمرو روحم کشف می کنم . |
|
مرغ دلم راهی قم می شود در حرم امن تو گم می شود عمه ی سادات سلام علیک روح عبادات سلام علیک .................................. کاش شبی مست حضورم کنی باخبر از وقت ظهورم کنی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 12:31 توسط مونس |
|
|
به قول بزرگترا : می دونی بهترین دوست تو کیه : کسیکه اولین قطره ی اشک تو رو می بینه ٬ دومیشو پاک می کنه سومیشو تبدیل به خنده می کنه .... پ .ن : " آخه اگه بهترین دوستت اشکتو در بیاره چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ..... "
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 11:54 توسط مونس |
|
|
پرنده بر شانه های انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت :"اما من درخت نیستم . تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی ." پرنده گفت :" من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم. اما گاهی پرنده ها و آدم ها را اشتباه می گیرم ." انسان خندید و به نظرش این خنده دارترین اشتباه ممکن بود . پرنده گفت :" راستی ٬ چرا پر زدن را کنار گذاشتی ؟ " انسان منظور پرنده را نفهمید ٬ اما باز هم خندید . پرنده گفت :" نمی دانی ٬ توی آسمان چقدر جای تو خالیست ." انسان دیگر نخندید . انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد . چیزی که نمی دانست چیست . شاید یک آبی دور . یک اوج دوست داشتنی . پرنده گفت :" غیر از تو پرنده های دیگری را هم می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است . درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است ٬ اما اگر تمرین نکند فراموش می شود ." پرنده این را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش ٬ آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد . آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت :" یادت می آید ٬ تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟ زمین و آسمان هردو برای تو بود . اما تو آسمان را ندیدی . راستی ٬ عزیزم ٬ بالهایت را کجا جا گذاشتی ؟ " انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد . آنوقت رو به خدا کرد و گریست ... "دلگویه از خانم نظرآهاری" |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 21:53 توسط مونس |
|
|
عیدتون مبارک....دیگه راستی راستی عیده ....چی کار کنیم با اینهمه روزای قشنگ و باحااااااااااال؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 22:29 توسط مونس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
هنگامیکه عشق به شما اشارتی کرد از پی اش بروید
هرچند راهش سخت و ناهموار باشد هنگامیکه با بالهایش شما را در بر می گیرد تسلیمش شوید گرچه ممکن است تیغ نهفته در میان پرهایش مجروحتان کند . وقتی با شما سخن می گوید باورش کنید گرچه ممکن است صدایش رویاهاتان را پراکنده سازد زیرا عشق همان گونه که تاج بر سرتان می گذارد به صلیبتان می کشد . عشق شما را همچون بافه های گندم برای خود دسته می کند . می کوبدتان تا برهنه تان کند . سپس غربالتان می کند تا از کاه جداتان کند . آسیابتان می کند تا سپید شوید . ورزتان میدهد تا نرم شوید . آنگاه شما را به آتش مقدس خود می سپارد تا برای ضیافت مقدس خداوند نانی مقدس شوید . |
|
RSS
|