![]() |
![]() |
|
| من یک مسافرم یک دریانورد و هر روز منطقه ای بکر در قلمرو روحم کشف می کنم . |
|
گاهی احساس می کردم که فاطمه اصلا دل ندارد ٬ وقتی می دیدم به هیچ چیز دل نمی بندد ... گاهی احساس می کردم که فاطمه دلی دارد که هیچ مردی ندارد ٬ استوار چون کوه ...با صلابت چون صخره ... گاهی احساس می کردم که فاطمه دلی از گلبرگ دارد ٬ نرمتر از حریر...
چه شبی است امشب خدایا !
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 22:20 توسط مونس |
|
|
بیش از همه حسین از خبر ولادتت خوشحال شد ....
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 10:14 توسط مونس |
|
|
نشانی ات را گم کرده ام از مادرت از مادرت پرسیدم گفت قطعه ی ۶۲ ٬ ردیف اول و یادم آمد می گفتی : قطعه همان غزل است - اگر سر نداشته باشد تو هم غزل بودی - قطعه قطعه
" علی زارعان "
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:33 توسط مونس |
|
|
راستش این پست با پستای دیگه فرق داره ...یه عزیزی منو به بازی دعوت کرده ...منم که عاشق بازی !! بازی اینه که من باید بهترین پستمو معرفی کنم !!....منم مثل خانوم گل انتخاب برام سخته اما پستی رو معرفی می کنم که همه ی حسم توی نوشتنش نقش داشت ....لینکشو فرار میدم ( به دلیل کمبود جا ) ز مثل ...زیارت
یکی دیگه از قوانین بازی اینه که منم برای ادامه ی بازی چند تا از دوستای گلمو انتخاب کنم ( خداییش اینم سخته ) ....بقیه به خوبی خودشون ببخشن ... نوبت بازی به اونام میرسه ... شوق پرواز٬ واستا دنیا٬مرد قبیله .... اگر مایلید بازی رو ادامه بدید ( به قول خانوم گل تاکید می کنم اگر مایلید ) بازی جالبی بود ...خوشحال میشم نظرتونو بگید ...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:55 توسط مونس |
|
|
لاغر و شکسته ٬ روی ویلچر . انگار نخاعش قطع شده بود . پسر جوانی رفت جلو و سلام کرد . ضبط را گرفت جلویش . لطف می کنید حالا که جنگ تموم شده از جنگ تحمیلی عراق علیه ایران یه خاطره بگید ؟ نگاهمان کرد . خاطره ؟! من هیجده ساله روی این صندلی چرخ دار هستم . خوبه ؟
پ.ن: منم هیجده ساله روی ۲ تا پاهام راه میرم ....
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 23:28 توسط مونس |
|
|
یکی مشکلش حل می شود و دیگری در مشکلش حل می شود .. می بینید ! تفاوت فقط در یک " در " است دری که برای یکی باز است و برای دیگری همیشه بسته ...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 9:30 توسط مونس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
هنگامیکه عشق به شما اشارتی کرد از پی اش بروید
هرچند راهش سخت و ناهموار باشد هنگامیکه با بالهایش شما را در بر می گیرد تسلیمش شوید گرچه ممکن است تیغ نهفته در میان پرهایش مجروحتان کند . وقتی با شما سخن می گوید باورش کنید گرچه ممکن است صدایش رویاهاتان را پراکنده سازد زیرا عشق همان گونه که تاج بر سرتان می گذارد به صلیبتان می کشد . عشق شما را همچون بافه های گندم برای خود دسته می کند . می کوبدتان تا برهنه تان کند . سپس غربالتان می کند تا از کاه جداتان کند . آسیابتان می کند تا سپید شوید . ورزتان میدهد تا نرم شوید . آنگاه شما را به آتش مقدس خود می سپارد تا برای ضیافت مقدس خداوند نانی مقدس شوید . |
|
RSS
|