![]() |
![]() |
|
| من یک مسافرم یک دریانورد و هر روز منطقه ای بکر در قلمرو روحم کشف می کنم . |
|
یک سال گذشت ... قرار نبود یک سال بگذره...قرار بود نذاره یک سال بگذره... قرار بود دلم براش تنگ بشه ... قرار بود بازم دعوتم کنه ...زود زود ... وقتی داشتم از حرم می اومدم بیرون ٬ نه دعای وداع خوندم نه خداحافظی کردم نه حتی دست تکون دادم ...فقط بهش گفتم یک سال نشده بازم منو بخواه ...من دلم تنگ میشه ها ... وقتی بین الحرمین رو برای آخرین بار حس می کردم ٬ با خودم می گفتم چیزی طول نمی کشه ٬ میام ٬ برمی گردم . اون موقع تصور اینکه یک سال بگذره و من کربلا رو نبینم دیوونه م می کرد ٬ اما حالا .. من دلم تنگ تر و تنگ تر و تنگ تر شد ...اونقدر که دیگه چیزی ازش نمونده . اما مثل اینکه فقط دلتنگی شرط نیست ...مثل اینکه اگه فقط دلت آتیش بگیره و پر بکشه روی گنبد طلاش شرط نیست ...مثل اینکه شرایطش خیلی سخت تره . دل تنگت باید پاک باشه ...پاکتر از همیشه ...باید به قولات عمل کرده باشی ... آخه با چی می خواستی بری ؟ با یه عالم شرمندگی و یه قلبی که خورده شیشه قاطی داره ؟ نه مونس جان ... تقصیر خودته ...حالام اینقدر به اون تقویم و اون تاریخ خیره نشو ... تا دیر نشده و یه سال دیگه نگذشته یه کاری بکن قبولت کنن...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 18:49 توسط مونس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
هنگامیکه عشق به شما اشارتی کرد از پی اش بروید
هرچند راهش سخت و ناهموار باشد هنگامیکه با بالهایش شما را در بر می گیرد تسلیمش شوید گرچه ممکن است تیغ نهفته در میان پرهایش مجروحتان کند . وقتی با شما سخن می گوید باورش کنید گرچه ممکن است صدایش رویاهاتان را پراکنده سازد زیرا عشق همان گونه که تاج بر سرتان می گذارد به صلیبتان می کشد . عشق شما را همچون بافه های گندم برای خود دسته می کند . می کوبدتان تا برهنه تان کند . سپس غربالتان می کند تا از کاه جداتان کند . آسیابتان می کند تا سپید شوید . ورزتان میدهد تا نرم شوید . آنگاه شما را به آتش مقدس خود می سپارد تا برای ضیافت مقدس خداوند نانی مقدس شوید . |
|
RSS
|