![]() |
![]() |
|
| من یک مسافرم یک دریانورد و هر روز منطقه ای بکر در قلمرو روحم کشف می کنم . |
|
لاغر و شکسته ٬ روی ویلچر . انگار نخاعش قطع شده بود . پسر جوانی رفت جلو و سلام کرد . ضبط را گرفت جلویش . لطف می کنید حالا که جنگ تموم شده از جنگ تحمیلی عراق علیه ایران یه خاطره بگید ؟ نگاهمان کرد . خاطره ؟! من هیجده ساله روی این صندلی چرخ دار هستم . خوبه ؟
پ.ن: منم هیجده ساله روی ۲ تا پاهام راه میرم ....
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 23:28 توسط مونس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
هنگامیکه عشق به شما اشارتی کرد از پی اش بروید
هرچند راهش سخت و ناهموار باشد هنگامیکه با بالهایش شما را در بر می گیرد تسلیمش شوید گرچه ممکن است تیغ نهفته در میان پرهایش مجروحتان کند . وقتی با شما سخن می گوید باورش کنید گرچه ممکن است صدایش رویاهاتان را پراکنده سازد زیرا عشق همان گونه که تاج بر سرتان می گذارد به صلیبتان می کشد . عشق شما را همچون بافه های گندم برای خود دسته می کند . می کوبدتان تا برهنه تان کند . سپس غربالتان می کند تا از کاه جداتان کند . آسیابتان می کند تا سپید شوید . ورزتان میدهد تا نرم شوید . آنگاه شما را به آتش مقدس خود می سپارد تا برای ضیافت مقدس خداوند نانی مقدس شوید . |
|
RSS
|